تبليغاتX
عجیب اما واقعی!

عجیب اما واقعی!

از میان نوشته هایم

وقت هایی که ناراحت بودم یا وقت هایی که خیلی خوشحال بودم , وقت هایی که احساساتی می شدم یا وقت هایی که حالم از همه دنیا و آدمهایش به هم می خورد..

به سراغ نوشتن می رفتم!

آنقدر با واژه ها بازی می کردم تا خودم عاشق جمله هایم شوم. آنقدر می خواندم که دقیقآ همان چیزی بشود که از توی قلبم می آید.

 بعضی هایشان را که دوست داشتم اینجا نوشتم و بعضی هایشان توی دفترچه ایست که الان گوشه کتابخانه افتاده و دارد خاک می خورد. گه گداری که اتاقم را پس از سال ها تمیز می کنم, دستم به سمت دفترچه ام می رود و برای بار هزارم نوشته هایم را می خوانم. نوشته هایی که بوی گذشته و احساسات قدیمی ام را می دهند.

خیلی وقت است که دیگر نمی نویسم. احساساتی می شوم و نمی نویسم. خیلی خوشحالم یا ناراحت یا هر حسی که به سراغم می آید دیگر دستم به نوشتن نمی رود.

از بس که این روزها مجبورم بنویسم! نه برای خودم ! برای جایی که از آن حقوق می گیرم. جایی که باید بنویسم.

دیگر حوصله نوشتن ندارم. نوشتن برای من خلاصه شده توی دستور ها و قواعد روزنامه نگاری . کاری که به اجبار به آن مشغولم.

دلم برای اینجا لک زده. برای دفتر نوشته هایم بیشتر. باید فکری به حال و روز اینجا کنم . نباید بگذارم اینجا هم مثل دفترچه قدیمی ام خاک بخورد....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

هر قالبی رو که انتخاب می کنم ۱۰ روز بعد بلاگفا تغییرش می ده . مثل اینکه اینجا فقط می شه از قالبای خود بلاگفا استفاده کرد. به هر حال...

اومدم اینجا که فقط بگم حالم خیلی بهتره . دارم خوب می شم. خوشحالم :)

خدا مرسی!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

 

روی صندلی های  میز هشت نفره نشسته ایم. سه نفریم. من از همه کوچکترم. دختر مو بلوند از همه بزرگتر است. دختر مو مشکی هم از من بزرگتر است. مسخره بازی در میاوریم و می خندیم.

حرف می زنیم. از زندگی. از خاطرات و تجربه هایی که به نظر هر سه تایمان جالب اند. دختر مو بلوند برایم از رابطه های نا موفقش می گوید. از شکستهایی که  چه از روی آگاهی و چه از روی خریت از دست آدمها خورده.از روزهای سخت و تکراری که گذرانده...

من و دختر مو مشکی ساکتیم و گوش می کنیم.

حرفهایش جدی تر می شوند. برایمان می گوید که چند سال تحمل فشار غمهای مختلف چه بر سرش آورده. می گوید که  مدتی روح و روانش بیمار شده بود. به معنای واقعی توهم می زد. با چیزهایی که وجود نداشت صحبت می کرد. هروقت از خانه می زد بیرون همش در این هراس بود که انگار کسی دنبالش است. تا آخر سر رفت پیش روانپزشک. دارو گرفت و مدتی سر کار نرفت. تا اینکه بعد از چند ماه برگشت به حالت درست و اولش.

 

برای دختر مو مشکی و من شنیدن این حرفها عجیب و غریب بود. به روی خودمان نمی آوردیم اما چشمهایمان داد می زد که به شدت تعجب کرده ایم. چیزی که ما از او می دیدیم با چیزی که او از گذشته بیمارش برایمان تعریف می کرد زمین تا آسمان تفاوت داشت. 

دختر مو بلوند تعریفش را تمام کرد. بحث به موضوعات دیگر کشیده شد و  دیگر کسی راجع به این موضوع حرفی نزد.

 

سه چهار ماهی از آن عصر می گذرد. بعد از مدتها دوباره ما سه تا نشسته ایم روی همان صندلی های میز  هشت نفره. مسخره بازی در می آوریم و می خندیم. باز هم حرف می زنیم.  از زندگی. از خاطرات و تجربه هایی که به نظر هر سه تایمان جالب اند.

 اما اینبار من می خواهم بگویم که حالم خوب نیست. می خواهم به هردوتایشان بگویم که من نه توهم زده ام و نه فکر می کنم کسی دنبالم است. اما حالم خوب نیست. ولی دهانم قفل است. دوست ندارم که بدانند مدتهاست خودم نیستم. همان دختری که  عاشق ذره ذره لحظات زندگی بود. همان دختری که با کوچکترین چیز به قهقهه می افتاد. نمی خواهم بگویم که  دیگر خوشحال نیستم.

اعتراف کردن هیچ وقت برای من سخت نبوده و نیست.  ولی اعتراف نمی کنم چون می دانم حرفهایم از نوع حرفهایی است که بیشتر آدمها و همسن وسالهایم به هم می زنند. تکراری است. اینها حرفهای  بیشتر آدمهاست. دوست ندارم که باز از دهان بقیه این جمله کلیشه ای که  خودم هم به دیگران می گفتم بشونم : ای بابا بی خیییییال

من خودم را می خواهم. همانی که خیلی وقت است دلم برایش تنگ شده...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

 

ظهر یک روز نه چندان گرم شهریوره. همیشه فکر می کردم تابستون بهترین فصله برای انجام دادن کلی کار عجیب و غریب و متفاوت. اما هروقت که پای تابستون باز می شه ,می بینم نه تنها هیچ فرقی که با بقیه فصلا نداره ,تازه اعصاب خوردیشم بیشتره. تابستون امسال رو مرور می کنم. سخت بود! از روزای اولش تا همین الان! خیلی عوض شدم, خیلی زیاد. اونقدر که گاهی خودم رو نمی شناسم.

اما راضیم. همه سختی ها به درسهایی که ازشون گرفتم می ارزید.

                                                    *******

۱۳,۱۲ ساله که بودم فکر می کردم آدمای ۲۲,۲۱ ساله چقدر بزرگن. یا این جوونایی که بهشون می گن دانشجو چقدر عاقل و بالغن. ۲۳ ساله ها هم که دیگه باید برن پی زندگی و ازدواج 

کمتر از یک ماهه که ۲۳ ساله شدم. به نظرم همون آدم ۱۲ ساله ام! شاید یه کم بزرگتر یا حتی شاید به خورده کوچیکتر.

تولدم مبارک :) 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

 

 

 

موهای فرفری مشکی اش، از زیر روسری کوتاهش ریخته بود بیرون. شاید  خیلی مشکی بودن موهایش بود، که توجهم را جلب کرد. از همین مشکی های پرکلاغی که مد شده. پشتش به من بود که آمد داخل، برای همین بود که فقط توانستم موهای نسبتآ بلندش را واضح ببینم. تنها نبود. دیدم که دستانش، توی دستهای یکی دیگر قفل شده.  واضحتر که نگاه کردم، همان دستهای مردانه ای را دیدم ، که خیلی قبلتر ها، دستانم را می گرفت. همان آدم نه چندان قد بلندی  که قدم زدن در کو چه پس کوچه های فرمانیه ، جزو عادت هایمان بود.

آن موقع ها ،شاید به چشم رهگذرهایی که از همان کوچه ها می گذشتند و عجیب و غریب نگاهمان می کردند، خیلی ادای رومانتیک ها را در میاوردیم. اما به نظر خودم ادا نبود. حس خوبی بود که به هم داشتیم. یا شاید حداقل من اینطور فکر می کردم...

دست چپم را از زیر شانه ام برداشتم. از فکر روزهای گذشته آمدم بیرون و با چشمهایم تعقیبشان کردم. دو تا میز جلوتر از من نشستند. دختر مو فرفری جایی نشست که باز هم پشتش به من بود. اما او درست نشست رو به روی من. خوشبختانه  حواسش به من نبود. من اما با یک نگاه سرسری، سر تا پایش را برانداز کردم. چندان تغییری نکرده بود. موهایش کمی کوتاهتر و خودش هم کمی لاغرتر شده بود.

شاید اگر من را اینجا می دید ،تعجب می کرد.چون یادم می آید که به او گفته بودم که از کافه و کافه نشینی بیزارم. گفته بودم که به نظرم کافه ها، جای آدم هایی است که خیلی تلاش می کنند که نشان بدهند با بقیه متفاوتند. آدمهایی که خودشان را روشنفکر می دانند و بقیه را عوام. بیشتر ادای روشنفکر ها را در میاورند. پیپ و سیگار می کشند و ریشهای عجیب و غریب می گذارند. همیشه خدا هم، همه را به نقد می کشند.

اگر فنجان قهوه رو به رویم را می دید ، احتمالآ بیشتر تعجب می کرد. چون من اصلآ قهوه خور نبودم و نیستم. شاید آخرین تاریخ قهوه خوردنم ،مربوط  باشد به یکی دو سال پیش که از روی شوخی و خنده و کنجکاوی، و البته کمی فوضولی! رفته بودم تا ببینم اینها که فال قهوه می گیرند، دقیقآ چکار می کنند و چه چیزهایی می گویند.بین خودمان بماند، آن موقع بعضی از حرفهای فالگیر را هم حسابی باور کرده بودم.

بوی سیگار همیشگی اش که به مشامم خورد، ترجیح دادم که بعد از دو ساعت نشستن رو صندلی چوبی نه چندان راحت کافه، بلند شوم و بزنم بیرون. از جایم که پا شدم، دیدم که نگاهش به من افتاد، دیدم که با تعجب زیاد نگاهم کرد و کمی دستپاچه شد. موقعیت و فرصتی نداشتم که بگویم من هنوز هم از کافه نشینی بیزارم، هنوز هم قهوه نمی خورم و  هنوز هم  علاقه ای به دیدن روشنفکرنماهای کافه ای ندارم. اما نمی شد! احتمالآ مسخره ترین کار ممکن، همین بود که بدون مقدمه و در حضور همان دختر مو مشکی ، بروم رو به رویش بایستم و بگویم که با یکی از همانهایی که خیلی قهوه و کافه نشینی دوست دارند، وقت مصاحبه داشتم.

بدون اینکه نگاهشان کنم، از کنارشان گذشتم. شاید آخرین لحظه ای بود که می دیدمش. پس برگشتم تا آخرین نگاهم را به او بییندازم و حداقل ، یکی دو ساعت بعد، به خودم نفرین نگویم که چرا برای آخرین بار نگاهش نکردم.

برگشتم و دیدم که او هم سرش را چرخانده بود و داشت نگاهم می کرد. وقتی متوجه نگاهم شد، فوری و ناشیانه سرش را برگرداند.

پوزخندی از سرخوشی زدم. همین برای من کافی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

نمی دونم واقعآ بعضیا چه فکری می کنن؟ چرا انقد آویزون این و اون می شن؟؟ 

.......؟؟!!!

 رفتارای بعضی دوروبریامو می بینم و به خودم میگم مگه قحط الرجاله که بعضیا انقدر در تلاشند تا با هر خفت و خواری خودشون رو بچسبونن به آدمی که ذره ای هم به فکرشون نیس؟؟؟ بعد هم میان دم میزنن از اینکه چقد آدما و مردا  بی رحمن و از این چرت و پرتا.

متاسفم برای مردم جامعه ای که واژه هایی مثل غرور و شخصیت براشون در حال رنگ باختنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط شبنم 

آری من "آریایی" نژادم،

زبانم "پارسی"

خدایم "اهورا مزدا" خداوند جان و خرد،

پیشوایم "زرتشت"

بزرگان من "فردوسی، خیام".

کتاب مقدسم "اوستا، شاهنامه، مینوی خرد"

اصول من نوشته در "لوح حقوق بشر کوروش بزرگ"

عاشورایم "قادسیه"

شهدای من "آریوبرزن، رستم فرخزاد و بابک"،

پرچمم "درفش کاویانی"

بهشتم "ایران راستین"

عیدم "مهرگان و نوروز" مبارک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

یکی از خصوصیات جدید من! راحت بودن با آدمهاست. اینکه با آنها بگویم و بخندم. از غمهایم بگویم و راحت برایشان دیوانه بازی در بیاورم. قهقهه بزنم و با جیغ از اتفاقی که شاید فقط به نظر من با اهمیت است سخن بگویم.

شاید هیچ رازی توی دل من نباشد. مگر حرفهای بقیه آدمها که از من می خواهند تا آنها را توی دلم قایم کنم. قبلن ها محافظه کارتر بودم. می دانستم که هر حرفی را نباید هرجایی و به هرکس گفت. اما امروز انگار با هیچ آدمی رو در بایستی ندارم. شاید هم درستش همین است. اینکه خود واقعی ام را به همه نشان می دهم.

اما صادقانه بگویم ! از این وضعیت هیچ راضی نیستم.

 می دانم که همه آدمها جنبه صداقت و راحت بودن را ندارند. می دانم که احتمالآ دیر یا زود ضرر می کنم.

باید عوض شوم. دیگر نباید خودم باشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

 

برفا، نم نم روی گورا

سرما توی استخونا

روزام، تقویم خط خورده

شبهام، در سوگت پژمرده

دنیا، جفت دستات پوچه                  بن بست، آغاز هر کوچه

یادت، بوی ناب خونه

جای لبهات روی گونه

رفتن، پر سوز و افسوسه

موندن، اینجا یه کابوسه

دنیا، جفت دستات پوچه                  بن بست، آغاز هر کوچه

خواب پرواز روی ابرا

دود جنگ و مرگ و غوغا

سرباز، دستات زیر سنگه

مرگت، پیغام هر جنگه

دنیا، جفت دستات پوچه                   بن بست، آغاز هر کوچه

  

 

 

 

                                                                                                                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

یه لحظه هایی هست که بی دلیل یا با دلیل! دلت از همه عالم و آدم میگیره  وحس میکنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه. هیچ کسی نیست که حال تورو داشته باشه و هیچ کسی نیست که بتونه حتی با یه جمله آرومت کنه! و اونوقته که به این نتیجه میرسی که با این همه آدم ِ دوروبرت! چقد تنهایی.

لحظه هایی مث الان که با یه بغض گنده نشستی پای کامپیوترت و داری فکر می کنی که باید این لعنتیو قورت بدی پایین. چون معمولآ بهترین لحظه واسه  اشک ریختن آخر شب زیر پتوه ِ....

 

                                                                                                                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط شبنم  |